مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
166
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> وعمرو شرم داشت كه در محلى چنين ، گواهى چنان بدهد كه مختار كشته گردد ، بلكه گفت : « اعزّ اللَّه الأمير ، ذمت مختار از اين تهمت مبراست ودر سياست أو تعجيل نمىبايد كرد ؛ چه پدر وى كسى است كه در سى مصاف به ولايت عراق وشام همعنان خالد بن وليد بوده [ است ] . » وبنابر سخن عمرو بن حريث ، عبيداللَّه از سر خون مختار در گذشت ، اما أو را به زندان فرستاد . بعد از قتل أمير المؤمنين حسين رضي الله عنه ، مختار ، زائده بن قدامه را پيش عبداللَّه بن عمر فرستاد كه صفيه خواهر مختار را در قيد نكاح داشت . أحوال باز نمود كه در استخلاص أو اهتمام فرمايد وبنابر اضطراب صفيه ، عبداللَّه رقعه به يزيد نوشت . مضمون آن كه ابن زياد ، مختار را كه ميان من وأو خويشى است ، بىسبب گرفته وبه زندان بازداشته [ است ] . اكنون ملتمس آن كه فرماندهى تا أو را از حبس بيرون آورند وچون يزيد بر حسب مقتضى وقت از سخن عبداللَّه بن عمر تجاوز جايز نمىداشت ، به ابن زياد پيغام داد كه مختار را مطلق العنان گرداند . عبيداللَّه بعد از استماع فرمان يزيد ، مختار را از زندان بيرون آورد ، پيش خود طلب داشت وبه وى گفت : « إنِّي أجّلتكَ ثلاثاً ، فإن أصبتكَ بعد ذلك بالكوفة ، ضربتُ عنقك ، يعنى تو را سه روز مهلت دادم واگر بعد از سه روز در كوفه بمانى ، گردنت را مىزنم . » وچون ابن زياد بر قتل ابن عفيف اقدام نمود ، جمعهء ديگر بر منبر برآمد ، خطبه خواند ودر آخر خطبه گفت : « الحمدُ للَّهالّذي أعزّ يزيد وجيشه بالنّصر ، وأذلّ الحسين رضي الله عنه وجيشه بالقتل » . مقارن اين سخنان ، مختار از ميان قوم برخاست وگفت : « كذبتَ يا عدوّ اللَّه وعدوّ رسوله ، بل الحمدُ للَّهالّذي أعزّ الحسين وجيشه بالجنّة والمغفرة ، وأذلّك وأذلّ يزيد وجيشه بالنّار والخزي » . ابنزياد كه اين سخن بشنيد ، عمود آهنين خود را كه در دست داشت ، به سوى مختار افكند ، پيشانىاش بشكست وفرمود تا أعوان أو را بگرفتند . در آن زمان اشراف كوفه گفتند كه أيها الأمير ! اين مرد را مختار مىگويند كه هم حسب وهم نسب دارد ، ويك داماد أو عبداللَّه بن عمر وديگرى عمر بن سعد بن أبي وقاص است . از اين كلمات خوفي بر ابن زياد استيلا يافت ، ترك سياست مختار داد وأو را به زندان فرستاد . مختار حال خود را معروض عبداللَّه عمر گردانيد . عبداللَّه ، رقعهاى به يزيد فرستاد ومضمونش آنكه بر قتل اهلبيت اكتفا نكردى تا بر مسلمانان شخصي را والى گردانيدى كه زبان طعن وشتم نسبت به عترت طاهره دراز مىكند ، حركات ناشايست از وى در وجود مىآيد ، از جمله افعال ذميمهء أو آن كه عبداللَّه بن عفيف را كشته ومختار را محبوس وبىاختيار ساخته [ است ] . چون رقعهء من به تو رسد ، خبر به عبيداللَّه زياد فرست تا مختار را رها كند ، واگر چنين نكند ، به خدا سوگند كه لشگرى به جانب أو فرستم كه تاب مقاومت ايشان نداشته باشد . يزيد چون مكتوب ابن عمر را مطالعه كرد ، از ابن زياد در خشم شد ومكتوبى به وى نوشت ، محصلش آنكه چون نوشتهء من به تو رسد ، دست از مختار بازدار وزبان به گفتار بيهوده مگشاى والّا كسى را بر تو گمارم كه ديدههاى تو را از حدقه بيرون آورد .